تبليغاتX
شعروادب

شعروادب

گزیده ای از اشعارم

عقربه ها

عقربکها رفتند دربدردر پی یک ثانیه تا فرداها
گرد تنهایی من چرخ زنان می گردند
منمو هق هق رگباری این ثانیه ها
منو یک بغض ترک خورده ، یک حال خراب
منو تصویر تو و خاطره ها
منو اندیشه این فاصله ها
من چه تنها شده ام
و چه اندوه بزرگی دارم
ساعت و عقربه بر حال دلم می گریند
من ولی پر شده ام
پر از بغضی ترک خورده با حالی خراب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11 ساعت 1:17 توسط بهار |


تنهایی

باز هم پنجره ها را بستم
دشت تنهایی من را فهمید
نکند بو ببرد باد اندوه مرا
نرساند به مشامش ناگاه
همه درهای دلم رابستم
که مبادا شاید حجم اندوه من از ناله فراتر برود
که مبادا شاید زنگ تنهایی من گوش فلک راببرد
باز هم پنجره ها رابستم
باز درهای دلم رابستم
بعد تو رنگ افق زیبا نیست
بعد تو باغچه از عطر اقاقی پر نیست
بستم این درها را که دل غمزده و تنهایم
در هیاهو و فغان گم نشود
دل من تنها گشت
لیک بازیچه ی مردم نشود
...
+ نوشته شده در جمعه 1390/07/29 ساعت 19:59 توسط بهار |


تنها

در دلم یک لبخند سالها زندانی است

پرم از دغدغه ی دیدن تو

پرم از دلتنگی

من به دیدار نگاهت دلخوش

تو به دیدار اقاقی سرخوش

گرچه رفتم از یاد

باز با یاد تو هم آغوشم

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/29 ساعت 22:10 توسط بهار |


ابرها

آسمان را گشتم

ابرها گم شده اند

ابرها شاید رفتند به معراج شقایق در باد

ابرها می دانند

دشت لبریز شقایق چه صفایی دارد

...

+ نوشته شده در جمعه 1390/05/21 ساعت 12:33 توسط بهار |


خدا

خدا لمس شقایق در بهار است

خدا زیبایی عریان چشمه

و آواز چکاوک بر چنار است

و در پرواز مه بر جویبار عطر خدا جاریست

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04 ساعت 11:11 توسط بهار |


سفری باید کرد

گاه گاهی سفری باید تا لمس خدا

سفری از دل خاک به بلندای زمان

سفری با لبخند از زمین تا خورشید

فارغ از رویش ترس مثل بذری در دل

فارغ از نغمه ی بوفی در شب

باید اندوه به دیروز سپرد

...

+ نوشته شده در جمعه 1390/04/24 ساعت 12:31 توسط بهار |


کاش

کاش روزی فردا

رود دریا نشود

برود پاک و زلال

برود تا ته دلتنگی دنیا تا عشق

بدود سرخوش و مست

بشود همدم باران و گیاه

همره باد سفر تا به نهایت بکند

کاش روزی فردا

بشوم مثل نسیم

در چمنزار رها

بکشم در آغوش

آسمان را با شوق

دشت را با لبخند

و همه هستی من باز و چکاوک باشد

کاش روزی فردا

آسمان پل می شد

پلی از من به خدا

کاش روزی فردا...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19 ساعت 21:48 توسط بهار |


شاید

چه غریبانه گذر می کنی از کوره راه نگاهم

اندکی آهسته تر

شاید این خسته ی از  پا مانده

روزگاری هم پای غریبانه های تو بود

های رهگذر لختی درنگ کن

زیر پاهایت را لحظه ای بنگر

شاید کمی آشنا

کمی . . .

شاید نگاه دخترکی تنها بود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01 ساعت 23:23 توسط بهار |


تنهایی

دیروز گذشت و قلب من تنها بود

تنهایی من عجیب بی پروا بود

چون دوست مرا چنان به آغوش کشید

گویی همه ی جهان من آنجا بود

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/25 ساعت 12:35 توسط بهار |


تردید

قطره قطره اشک پاکت میریزه جلو نگاهم

ای کاش این بندا نبودن تا نگی چه بی پناهم

دل من می خواد که دستم نمه اشکاتو بگیره

اما این دستهای سردم توی بند شرم  اسیره

می زنه آتیش بجونم ریزش اشک نگاهت

اما جرئتی ندارم تا بگم چی بود گناهت

عشق من جرم از چشاته که نگامو زیرو رو کرد

وقتی خیره شد به چشمام عشقو تو قلبم فرو کرد

حالا که تنها نشستی من تو تردیدم اسیرم

که برم یا که بیام و واسه تنهاییت بمیرم

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/03 ساعت 12:57 توسط بهار |