گزیده ای از اشعارم
پرم از دغدغه ی دیدن تو
پرم از دلتنگی
من به دیدار نگاهت دلخوش
تو به دیدار اقاقی سرخوش
گرچه رفتم از یاد
باز با یاد تو هم آغوشم
...
ابرها گم شده اند
ابرها شاید رفتند به معراج شقایق در باد
ابرها می دانند
دشت لبریز شقایق چه صفایی دارد
...
خدا زیبایی عریان چشمه
و آواز چکاوک بر چنار است
و در پرواز مه بر جویبار عطر خدا جاریست
...
سفری از دل خاک به بلندای زمان
سفری با لبخند از زمین تا خورشید
فارغ از رویش ترس مثل بذری در دل
فارغ از نغمه ی بوفی در شب
باید اندوه به دیروز سپرد
...
رود دریا نشود
برود پاک و زلال
برود تا ته دلتنگی دنیا تا عشق
بدود سرخوش و مست
بشود همدم باران و گیاه
همره باد سفر تا به نهایت بکند
کاش روزی فردا
بشوم مثل نسیم
در چمنزار رها
بکشم در آغوش
آسمان را با شوق
دشت را با لبخند
و همه هستی من باز و چکاوک باشد
کاش روزی فردا
آسمان پل می شد
پلی از من به خدا
کاش روزی فردا...
اندکی آهسته تر
شاید این خسته ی از پا مانده
روزگاری هم پای غریبانه های تو بود
های رهگذر لختی درنگ کن
زیر پاهایت را لحظه ای بنگر
شاید کمی آشنا
کمی . . .
شاید نگاه دخترکی تنها بود
دیروز گذشت و قلب من تنها بود
تنهایی من عجیب بی پروا بود
چون دوست مرا چنان به آغوش کشید
گویی همه ی جهان من آنجا بود
ای کاش این بندا نبودن تا نگی چه بی پناهم
دل من می خواد که دستم نمه اشکاتو بگیره
اما این دستهای سردم توی بند شرم اسیره
می زنه آتیش بجونم ریزش اشک نگاهت
اما جرئتی ندارم تا بگم چی بود گناهت
عشق من جرم از چشاته که نگامو زیرو رو کرد
وقتی خیره شد به چشمام عشقو تو قلبم فرو کرد
حالا که تنها نشستی من تو تردیدم اسیرم
که برم یا که بیام و واسه تنهاییت بمیرم